گاهی زود دیر میشه

گاهی زود دیر میشه

به نام خدا

 

گاهی زود دیر میشه  مردی می گفت: خانمم همیشه میگفت دوستت دارم. من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم….

از همان حرفهایی که مردها از خانم ها می شنوند و قدرش را نمیدانند. همیشه شیطنت داشت.

ابزاز علاقه اش هم که نگو. اینقدر قربون صدقه ام میرفت که گاهی با خودم میگفتم: مگر من چه دارم که همسرم اینقدر به من علاقه منده؟

یک شب کلافه بود، یا دلش می خواست حرف بزند.

میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمی شد مفصل صحبت کنیم، من برای فرار از حرف گفتم میبینی که وقت ندارم، من هر کاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع میای و مثل کنه به من میچسبی…

گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی… این را که گفت منم از کوره در رفتم.

گفتم: خدا کنه تا صبح نباشی.

بی اختیار این حرف رو زدم. این را که گفتم خشکش زد، برق نگاهش یک آن خاموش شد.

به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در رو بست.

 

 

عکس روز http://alirezaabed.com
عکس روز

 

بعد از اینکه کارهایم را تمام کردم کنارش رفتم تا بخوابم . موهای بلندش رها بود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت.

در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیبا ترین زن دنیا را دارم ، لبخند بی روحی زد.

نفس عمیقی کشید و خوابیدیم.

آن شب خوابم عمیق بود و اصلا بیدار نشدم. از آن شب حدود پنج سال می گذرد و حتی یک شب خواب آرامی  نداشته ام.

هزاران سوال ذهنم را میخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام.

گاهی با خود میگویم، مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را …..

چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد؟!!

گاهی زود دیر میشود همسرم دیگر بیدار نشد، دچار ایست قلبی شده بود.

شاید هم  قبل از آن شب از دنیا رفته بود.

از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش اما در ظاهر، نه ..

شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم، اما طبق معمول وقتش را نداشتم. بعدها که کارهایم روبراه شد. حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت.

بعد از مرگش دنبال چیزی میگشتم، کشوی کنار نخت را باز کردم ، یک نامه آنجا بود.

پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود، تمام دنیا روی سرم خراب شد. خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم.

آنشب میخواست تا بیشتر با هم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد. خالا هر شب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد.

حالا فهمیدم گاهی به یک حرف چنان دلی می شکند که قلبی از تپش می ایستد.

باید بیشتر مواظب حرفها بود.

که گاهی چقدر زود دیر میشود.

 

 

غمگین

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

[mailpoet_form id="1"]

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *